قلبهای شکسته

قلبهای تنها

امامرگ عشق بود

شبي بود شب دلتنگي

شبي كه آسمان از رقص ستاره ها بي خبر ماند

شبي كه ماه

تكيه بر آسمان ، تنهايي را حس كرد

شبي كه مهتاب

رنگ دلتنگي را به خود گرفت

شبي كه در تنهايي اش شريك نمي كرد زمين

ستاره ها را

شبي كه رنگ نفرت

بوي كينه را حس كرد

آسمان بر شانه ي گلي نشست

قطره اي ، ابري ، اشكي

شبي كه دانستيم كوچه پس كوچه ها را

خيابان را ، دلتنگي را

شبي كه ماه نتابيد

اما مرگ ، عشق بود

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:30 ] [ علی ] [ ]


گورستان متروک

در گورستان متروک

زنده ها با گامهای رنگین شده از علف

می آیند تا در روی تپه سنگ مزارها را بخوانند

گورستان هنوز زنده ها را به سوی خود می کشد

اما هرگز دیگر مرده ای را نمی طلبد

این اشعار پی در پی در آنجا به چشم می خورد:

آنهایی که امروز زنده به گورستان می آیند

تا سنگها را بخوانند و باز گردند

فردا مرده خواهند آمد تا بمانند

سنگ مرمرها که اینچنین با یقین از مرگ سخن می گویند

همه وقت در حیرت اند

که چرا دیگر مرده ای از راه نمی رسد

و پرهیز و امتناع مردم از چیست ؟

آسان می توان شوخ طبعی کرد

و به سنگ ها گفت که مردم از مردن بیزارند

و دیگر هرگز نمی میرند

و گمان می کنم که این دروغ را باور می کنند

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:29 ] [ علی ] [ ]


شکل تنهایی.........

چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش
که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر
نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی
قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند

رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:27 ] [ علی ] [ ]


اون که رفته دیگه ...

چشم من، بیا منو یاری بکن

 گناهام خشکیده شد، کاری بکن

 غیر گریه، مگه کاری میشه کرد

   کاری از ما نمیاد، زاری بکن

    اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

     تا قیامت دل من گریه می خواد

      هرچی دریا رو زمین داره خدا

     با تموم ابرای آسمونا

    کاشکی میداد همه رو به چشم من

   تا چشمام به حال من گریه کنه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه ی گذشته های خوب من

 خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

  حالا باید سر رو زانوت بذارم

   تا قیامت اشک حسرت ببارم

    دل هیچکی مثل من غم نداره

     مثل من غربت و ماتم نداره

    حالا که گریه دوای دردمه

   چرا چشمم اشک شوق کم میاره

  خورشید روشن ما روز دیدم

 زیر اون ابرای سنگین کشیدم

همه جا رنگ سیاه ماتمه

 فرصت موندمون خیلی کمه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

   تا قیامت دل من گریه می خواد

    سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

    زخم خنجرش می مونه تو سینه

    لب بسته، سینه ی غرق به خون

   قصه ی موندن آدم همینه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:26 ] [ علی ] [ ]


یه شعر غمگین حتما تا آخرش بخون....

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک


   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود


         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری


                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون


                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق


                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق


               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد


                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:25 ] [ علی ] [ ]


روی قبرم بنویسید...

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت



چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:25 ] [ علی ] [ ]


مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله ميزد خون شعر

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ


[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:23 ] [ علی ] [ ]


یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

من بودم و او بود  و اعتماد

ما بودیم و پیمان و قسم

با هم نبودیم اما بودیم با هم

معصوم بود معصومیت نبود

ما بودیم و حرفهای نگفته ی زیبا ،رازهای پنهانِ پیدا

او من می شد.من اومی شدم.

نقشها  را بازیچه کرده بودیم ….

قرار رفتنمان شد آخر بودن

تا آخر بودن قرار گذاشته بودیم اما …

****

حیف!

حقیقت نبود بینمان

دل بازی بهانه ی یافتن حقیقت !

حقیقت آمد .زشت بود

قصر  ظاهر اعتماد فرو ریخت

حبابی بر آب بود

حرمت هم با آن شکسته شد

معصومیت از دست رفت

من هم شکستم

او هم …

از هم گسستیم و گسسته شد حرمت

حالا

یکی هست یکی نیست

یکی ماند یکی نماند

یکی شکست یکی …..

من دلتنگ روزهای بیخبری و سادگی

اوماند و من رفتم

[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:21 ] [ علی ] [ ]


همیشه دلتنگم.....

از سر ناله همیشه دلتنگم..... همیشه تنهام...... همیشه افسرده! اما کاش،کـــــــــ ــ ــــــ ــ ـ ـــاش یه کسی..... یه دوستی ... بــــــــــــــــــــــــــــ ــ ـ ـ ـــ ــــــ ـود که وقتایی که خیلی دلتنگ میشم،...، که خیلی غمگین میشم...کنارم باشه! کاش یه رفیقی بود که بهم میگفت"داداش...درکت میکنم! درست میشه!" کاشی یه رفیقی بود که با فندکش سیگارمو روشن میکرد تا آروم بشم کاشی یه رفیقی بود که اگه یه مدت نبودم،سراغمو بگیره و حداقل دروغی بگه "کجایی..؟دلم برات تنگ شده" خسته ام.... از دنیا........ از آدما،.... از حرفاشون از خودم.... از تنهایی! از شلوغی! خدایا....آرومم کن!
[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:20 ] [ علی ] [ ]


اين رسم عاشقي نبود

دلم مي خواهد بهت بگم ، اين رسم عاشقي نبود

هق هق آخر صدات ، براي قلب من نبود

دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم

حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم

دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني

مثل گذشته هاي دور حتي نگام نمي كني

دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني

حتي اگه نبينمت ، هميشه روياي مني

دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام

دراي قلبمو واسه همه ، به جز تو بسته ام

دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم

اگه تو از پيشم بري بدون تو كم مي يارم

دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو خدا بمون

اين همه بي قراري رو از توي چشم بخون

دلم مي خواد بهت بگم ، آره واسه چشات كمم

خودت كه بهتر مي دوني ، شريك درد و ماتمم

دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون

اين همه اشك و حسرت رو ، از روي دلتنگي بدون

دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري

بايد براي قبر من گلاي مريم بياري


[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:18 ] [ علی ] [ ]